
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

با رفتن تو پلکهای پنجره بسته شد و غبار تیره ای از حرفهای نا گفته بر روی عقربه های ساعت نشست. با رفتن تو لحظه هایم در اتاقی از شمع های روشن وارونه گم شد.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

کاش می توانستم التماس کردن را بیاموزم
اي كاش ميتوانستم تكه هاي قلب شيشه ي ام را برايت بشكنم
كاش ميتوانستم مانند بي گناهان به چشمانت زل بزنم
كاش ميتوانستم درياي قلبم كه طوفاني شده را آرام كنم
كاش ميتوانستم از تازيانه هاي امواج سنگين كه كه به قلبم زده خبرري بدهم
كاش ميتوانستم شعرهايم را پر از احساس بي تو بودن كنم
كاش ميتوانستم خود را پيشمرگ تو و چشمانت كنم
كاش ميتوانستم از قطره اشك چشمانم دريايي زيبا به تو هديه كنم
كاش ميتوانستم روز هاي زندگي را بي تو سپري كنم
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

کاش هرگز درمحبت شک نبود
تك سوارمهربانی تک نبود
کاش بر قابی که بر جان و دل است
واژه ی تلخ خیانت حک نبود
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

مد تی است کویر لبهایم رنگ لبخند را از یاد برده اند
و باران همنشین دیرین چشمانم شده است
مدتی است گلواژه های مهربانی عشق محبت
را از یاد برده ام در کوچه پس کوچه های قلبم
مهربانی را گم کرده ام اما مد تی است
عطر حضور تو را در کنار خود احساس می کنم.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

گفتم این همه شتاب برای چیست گفتی برای تو
پس کمی اهسته تر برو قلبم زیر پای توست
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر
پر سوزترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

ای شمع اهسته بسوز که شب زیاد است هنوز
ای اشک اهسته بریز که غم زیاد است هنوز
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

گر چه اندیشیده ام در سربه خیلی چیزها
بسته ام چشمان خود دیگر به خیلی چیزها
می روی اما نمی دانی که عادت کرده ام
من به این ایام زجر اور به خیلی چیزها
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

بي تو نه كارجهان لنگ مي شه... نه بين زمين وآسمان جنگ مي شه... نه قلب بلور شيشه از سنگ مي شه... فقط دل من برا ت تنگ مي شه
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايي
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

همه ميگن بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو كه دنياي مني چطور ازت بگذرم؟
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

خداوندا من در کلبه ی فقیرانه خود کسي را دارم که تو که در عرش کبريايي ان را نداري من تو را دارم ولي تو همچون خود را نداري
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

جيرجيرك به خرس ميگه عاشقت شدم: خرس ميگه الان وقت خواب زمستاني منه بذار وقتي از خواب بيدار شدم در موردش با هم صحبت مي كنيم خرس وقتي از خواب بيدار ميشه مي بينه جير جيرك نيست. اخه خرس نمي دونست جير جيركها فقط 3 روز عمر مي كنند پس بياييد به جير جيرک زندگيمون بگيم دوسش داريم.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

امشب با باران ديدهگانم غسل عشق كردم
و بر سر روي روح دستي كشيدم تا او را نيز به تو هديه كنم
ميدانم تو را لايق نيست اما چه كنم؟
من فقير را جز اين دو متاعي نيست
قلبم را كه پيش از اين نثارت كردم
امروز نيز روحم را برايت هديه مي فرستم
لا اقل نگذار در كادو بماند به دستان تو اميد وار است
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|


+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد ... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

هروقت تونستي برف روسياه كني... پر كلاغ رو سفيد كني.... آتش رو بوس كني... توي آب يه نفس عميق بکشی اون موقع ا س كه من ميتونم فراموشت كنم ...
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

کاش در دنيا 3 چيز نبود. 1.عشق 2.غرور 3.دروغ... آن وقت انسان مجبور نبود به خاطر عشق از روي غرور ، دروغ بگه
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

ماهي به آب گفت: تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من مي تونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

سلام.........سلام......به وبلاگ ما خوش امدید امیدوارم راضی باشید
فقط یه وقت نظر دادن یادتون نره
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار. عشق يعني يك تمنا، يك نياز، زمزمه از عاشقي با سوز و ساز. عشق يعني چشم خيس مست او، زير باران دست تو در دست او
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

درتنها ترين تنهاييم تنها كسم تنهاي تنهايم گذاشت اي خدا به حق تنهاييت درتنها ترين تنهاييش تنها ي تنهايش نذار
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

کاش تو را مي توانستم در خلوتم از ان خود بدانم بي انکه ترس از دست دادنت را مي داشتم
کاش که پهنه احساس تو تنها براي من جاي مي داشت و تو نيز ارزوي بودنم را مي داشتي
کاش در دفتر قلبت نام مرا با قلم ارزو وبه شکل گل ستاره مي کشيدي.
کاش بر بال پرنده مهتاب پر مي کشيدم تا دشت ديدارت
کاش مي شد به اعتماد بال شاپرک ها تا بي نهايت عشق پرواز کرد
کاش تو مي امدي و شب رويايم را به ميهماني پرستوهاي حقيقت پر حرارت بودنت مي بردي
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

تو مانند شمعي هستي که خاموشي ندارد غم عشقت فراموشي ندارد فراموشت نخواهم کرد هرگز که ياد تو فراموشي ندارد.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

به عاشقي ام گرمي و تب داد شقايق ارامش مهتابي شب داد شقايق رسوا شدم اسوده شد او فکرش و من را يک عاشق ديوانه لقب داد شقايق
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

ديدي رفتي ومن رو با يک دريا اشک رها کردي ديدي با حرفات منو چقدر سياه کردي ديدي با رفتنت قناريمون رو کشتي گل رز تو حياط پرپر شد . ديدي ستاره ها با اسمون قهر کردند ديدي پاييزجاي بهارم را گرفت ديدي درخت عشقمون شکوفه نداده خشکيد. ديدي اشک ماه که تنها موندش ديدي حرفام درست در امد ديدي تو هم مانند همه بودي که رفتي ديگه قلبم رو برام پس اوردي.
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

کاش می شد اشک را تهدید کرد
لحظه ی لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را نز دیک کرد
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|


+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

تو به من خندیدی و ندانستی که من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم. باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک ...وتو رفتی وهنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت..........
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

امدی وقتی که دل بر روی زانو مرده بود
افتاب از انجماد یادمان افسرده بود امدی وقتی که روی پله های انتظار پیچک سبز نگاه عاشقم پژمرده بود
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|


+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|
