تا امدنت بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم بگویم که من تو را میان ستارگان اسمان یافتم انجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان دعوت می کنند من تو را میان گلهای باغچه یافتم تا انجا که هر روز شبنمی خندان به گلها سلام میدهند من تو را میان قاصدکهایی یافتم که هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند در انتظارت ای ترانه نامفهوم کفشهای غیرتم را در می اورم و در کویر غرورم با پای برهنه راه می روم تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
« دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟
+
نوشته شده در ساعت توسط وحیده
|
