تبليغاتX
صدای سکوت - راز شمع و پروانه

صدای سکوت

دلخوش عشق شمانیستم ای اهل زمین به خدا که معشوقه من آن بالاییست

سلام دوستان خوش او مدید طاعات و عبادات شما هم قبول باشه

اینم پست جدید بخونید و لذت ببرید

در دل سياه شب با دلي پر از عشق چشماني لبريز از اشک دستاني لرزان
مي نويسم براي تو اي نازنين دلم مي نويسم از عظمت و شکوه شب شهرم کند.تو نوري هستي
که همچو نسيم خوش رقص عشق بر دل مجروح من مرهم نهادي.در
هياهو و ازدحام روز تو اي دير اشنا امدي امدي تا نقطه پاياني باشي
بر انتظار هاي بي دريغ من.نگاهت برايم اشنا بود گويي مدت ها بود که
با ان نگاه ها زندگي کرده بودم.باخود گفتم که چشم انتظاري به سر امد؟
با خود گفتم ايا مظهر عشق پروانه پيدا شد؟باور کنم که شمع وجودم
اميد زندگيم گرما دهنده زندگي سرد من بالاخره رو به من کرد؟به فکر 
فرو رفتم...ان زمان که در اوج جواني در کوره راه زندگي به
دنبال او بودم با اسب سپيد تند رو از کوچه پس کوچه هاي زندگي
گذر کردم تا او را بيابم همراه با نسيم عشق شدم و با او پر کشيدم تا
بلکه همراه با اين رايحه خوشبو به وصالش نايل شوم ولي نسيم خسته
شد و دست از پرواز کشيد.همراه با غزال تندرو عشق شدم تا با تکيه
به سرعت پسنديده او به حريم عشقش نزديک شوم ولي او انقدر دور از
دسترس بود که روزي غزال با نگاهي معصوم و پر از اشک در حالي
که پروانه خسته را زمين مي گذاشت نگاهي به چشمان منتظرش کرد
و نالان گفت:مگر نه اينکه پروانه سمبل عشق بي پروا است مگر
نه اينکه پروانه ديوانه وار در اطراف شمع خود مي چرخد تا با دلي
دردناک و پرهاي سوزان پاي عشق خود جان مي دهد.پس تو هم
وادي عشق را به تنهايي طي کن که تن خسته و پاهاي مجروح من
را مجال پيمودن نيست.بالاخره تنها ماندم نيم خوش الحان و اسب
زيبا و غزال خوش خرام اين پروانه عاشق را تنها گذاردند تا خود
به تنهايي قدم در راه عشق گذارد اين بود که به خود امدم و خرامان
خرامان گام برداشتم و به دنبال نگاهت شتافتم تو را بوييدم تا روزي
که تو را در غوغاي روزگار ديدم ولي شب هنگام که شهر را
سکوتي زيبا فرا گرفته است در افق نا محدود شب نور نگاهت به
قلبم تابيد.اين است که شب را دوست دارم.اين است که شب
هنگام تا سپيده دم تا سحر چشم از سياهي بر نمي دارم چون تنها در
ان زمان است که نور زندگي را لمس مي کنم اري در سياهي ممتد شب

+ نوشته شده در ساعت توسط وحیده |